نامه محسن ميردامادي از زندان درباره سيزده آبان حاوي نكات جديدي نيست. اينكه هر حادثهاي در ظرف و مكان خود سنجيده شود سخن تازهاي نيست و اهالي تاريخ سالهاست آن را بازگو ميكنند. اما آنچه مهم است فقط بستر زماني يك رويداد نيست بلكه محاسبات سود و زيان يك رويداد اي بسا از خود رويداد تاريخي مهمتر باشد چرا كه درك ميزان سود و زيان و خطا و موفقيت يك حركت ما را از اشتباهات بزرگتر برحذر ميدارد. شايد هزاران حادثهي تاريخي به دليل همين محاسبهي سود و زيان قبل از واقعه، اصلا روي نداده و شكل نگرفته باشد. با استدلال محسن ميردامادي و صرفنظر از اشتباه بودن يا نبودن اشغال سفارت امريكا جاي اين پرسش خالي است كه با اين استدلال آيا نميتوان به توجيه همه رخدادهاي تاريخي پرداخت. مثلا يزيد ميتواند اينگونه از خود دفاع كند كه موقعيت و شرايط، جنگ محرم سال 61 را ايجاب مي كرد يا صدام بتواند با تشريح شرايط خود ما را در حمله و تحميل جنگ به ايران با خود همراه كند. آنچه در سال 58 روي داد و گروگانگيري 444 روزه را به گريبان گيري سي ساله ميان ما و امريكا تبديل نمود تابع شرايط هيجان و احساسي بود كه به گونهاي متراكم از 1332 تا 1357 در قلب پرتپش اين تلنبار شده بود و با هيچ قانون بينالمللي نميخواند. اگر چه از قبل اين رويداد در نهايت چيز گلوگيري نصيب ما نشد اما با يك حساب سرانگشتي ميتوان سر نخ بسياري از حوادث بعدي از جمله اغاز جنگ تحميلي را در آن جستجو نمود. اسراييل پس از جنگ با حزبالله و اعتراف به ناكامي بلافاصله هياتي را مامور يافتن علل ناكامي و شكست در جنگ نمود و اين هيات نيز بدون هيچ گذشتي با اعتراف مجدد به شكست، نخستوزير اسراييل را مسئول آن دانست. اينك سي سال از ماجراي اشغال سفارت ميگذرد ولي ما همچنان در تابوي نقد اين حركت حسابنشده گرفتاريم. اگر اين حركت حساب شده بود، نتايج مورد نظر آن هم به دست ميآمد اما به گفتهي اكثر دانشجويان گروگانگير آنان تصور طولانيشدن و تحول آن را به يك مساله جهاني نميدادند. نقد حوادث و رويدادهايي چون 13 آبان 58 و جنگ و بحرانهاي ديگر نه باعث ضعف بلكه مانع خطاهاي بزرگ خواهد شد. خطاهايي كه هيچ سياستمداري را از آن گريزي نيست و سياستمدار صادق آن است در كنار ارزيابي نقاط قوت و دستاوردها، كاستيها و خطاها را نيز بازگويد. راستي اين همه سياستهاي نادرست اجتماعي و اقتصادي و سياسي كه آثار آن با چشم غير مسلح قابل مشاهده است، در طول صد سال گذشته كدام سياستمدار صادق را وادار به اقرار نموده است و از خطاهاي خود به درگاه ملت عذر تقصير آورده است؟
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 17:3  توسط سيد عبدالرزاق سيادت
|
در
طول مدتي كه از جنوب به مسكنگاه ديگر آمده بودم، اين نخستين بار بود كه پيوسته
چهل و پنج روز آنجا مانده بودم. جنوبي كه من ميشناسم، روز به روز در فضاي جنوب
مجازي مسئولان ما دورتر و دورتر ميشود. درست به مانند دور شدن يك ستاره دنبالهدار.
اين جنوب ثروتمند، مقدر است كه نقش زندگي بر
خاك زند در حالي كه فرشي از طلا در زير پا
دارد. سالهاي دور چند سالي در مسجد سليمان زادگاه نفت( يا بلاي ايران) تدريس ميكردم.
آن زمان شهر به يك روستاي بزرگ و ناهمگن ميماند. هر محلهاي روزي دو ساعت آب داشت
واين در شرايطي بود كه كارون به فاصله حداكثر ده كيلومتري شهر در يك بستر سنگي با
آبي به غايت زلال به سوي جنوب جريان داشت و آن هنگام تازه مقدمات احداث سدهاي
كارون دو و سه و چهار و شايد كارون هزار! شروع شده بود. لولههاي گاز تصفيه نشده
چون رشتهي اعصاب يك روانپريش خشمناك، در سطح شهر ولو بود و هر كس به فراخور حال،
انشعابي آزاد از آن به درون خانه ميكشيد كه فقط براي پخت و پز و تهيه آب گرم به
كار ميآمد... سالها گذشت و سدهاي بيكران كارون را از نفس انداخت و در تابستان
88 بوي تعفن و لجن تمامي اهواز را فرا گرفته بود و به راحتي ميشد در نقاطي از شهر
عرض كارون افسانهاي را پياده طي كرد. عضلات تكيده و لاغر كارون همچون گاوهاي
گرسنهي رها در مناطقي از شهر، بيرون زده بود. آب آشاميدني آشكارا هم طعم و هم بو
داشت... صد كيلومتر پايينتر كه كارخانههاي تازه تاسيس تصفيه نيشكر باقيمانده آب
جان بدر برده كارون را با بيرحمي ميآلودند، در خرمشهر و آبادان، آب آشاميدني از
آب دريا شورتر شده و به درد شست و شو هم نميخورد. سپيدهدم نخستين روزي كه به
خرمشهر رسيدم، ندانسته با آن آب وضوي نماز بامدادان گرفتم. بعد از آن كه آب را در
دهان چرخاندم تازه دانستم كه چه شور است اين زندگي و چه تلخ است اين روزگار و اين
چنين بود كه اين ملاحت طبع! آب، خواب هم از چشمانم ربود و شوري لاي پلكهايم
آشيانه كرده بود. كمي آن سوتر در جايي كه اروندكنار ميخواننش و كارون با هزار دلپيچه
، باريكهاي از آنچه را كه آب ناميده ميشود، به درون خليج فارس، قي ميكند،
هزارها و شايد صدها هزار اصله نخل در برابر پيشروي آب شور كه جسورانه مسير كارون و
رودهاي از پا افتاده دجله و فرات را مورد تعرض قرار داده، آخرين بر خرماي خاك
گرفته را با نگاهي ترحمآميز از گيسوان ستبر خود آويختهاند در حالي كه نمك، در
حال سوزاندن ريشههاي اصيل آنان است.... نميدانم محلات مسجد سليمان هنوز روزانه
دو ساعت بيش آب دارند يا نه! و نميدانم آيا ايران براي اين چند ميليون انسان
ناقابل در خوزستان، جايي براي مهاجرت خواهد داشت يا نه؟ روزگاري به آنها جنگزده
ميگفتند و بعد از لفظ محترمانه مهاجران جنگ تحميلي براي شناسايي آنان استفاده شد.
اينك آنها را چه بناميم؟ آب زدگان؟ سدزدگان؟ غبارزدگان، سوختگان يا تعبير
محترمانه مهاجران سوء مديريتها و تبعيضها؟
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 12:2  توسط سيد عبدالرزاق سيادت
|
در واپسین نفس های مهرماه، در بامداد جمعه ای که به سردی می زند، سخت هوای نوشتن کرده ام. نوشتن ملازم نفس کشیدن است. هواست، غذاست، و بالاتر روح جاری در تنم. سرمای پاییزی، بوی پوست نارنگی و رنگ انار و رایحه شلغم، یادآور خاطراتی است که هر ساله در چنین وانفسایی چون بالا آمدن مد دریا به آرامی نهرهای تشنه و آشفته جنوبی مرا به آب می دهد. اینها عنان از کف دل می ربایند و در روزگار افسردگی ملی، مرا به نوشتن وا میدارد. در کنار همه اینها پاییز یادآور نقطه آغاز عشقی باشکوه است که مرا پیر کرد اما خود همچنان جوان و در برابر کشاکش روزگار قامت افکن، راست قامت و استوار اسرار خود را مغرورانه به دشت فراخ تاریخ سپرده است.
+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 2:31  توسط سيد عبدالرزاق سيادت
|
چند روز پيش المقراحي يا به املاي درستتر المقرحي متهم انفجار هواپيماي پانامريكن بر فراز لاكربي اسكاتلند، پس از گذراندن سالي چند در زندانهاي آن كشور به دليل ابتلا به سرطان پيشرفته پروستات و آنچه جنبههاي انساني عنوان شد، رخت زندان از تن بدر آورد و همچون يك قهرمان ملي مورد استقبال مقامات ليبيايي قرار گرفت. معمر قذافي كه شاه سابق ايران در مصاحبهاي با هيكل روزنامهنگار مصري گفته بود يك قذافي براي تمام جهان عرب بس است، با وي ديدار كرده و قهرمانيهايش را ستود. اينكه اتهام المقرحي تا چه اندازه درست يا نادرست بوده، به دادگاههاي اسكاتلند و وجدان تاريخ آينده سپرده ميشود اما به هر حال رهايي وي گر چه به ظاهر به دليل مسائل انساندوستانه باشد، اقدامي ستودني است.
چند روز پيش هم دكتر ملكي استاد دانشگاه و نخستين رييس دانشگاه تهران پس از پيروزي انقلاب در سن هفتاد و هفت سالگي، با وجود بيماريهايي چند و طاقتفرسا توسط ماموران دستگير و روانه زندان شد و بنابه اظهار همسر ايشان تا كنون با وجود گذشت بيش از يك هفته از بازداشت اطلاعي از سرنوشت وي در اختيار نيست. آفتاب عمر پير فرزانهاي چون او كه گرچه عمرش به درازاي عمر نوح پيامبر باد، به افقهاي غرب نظر كرده و روزگار واژگون مجال تاثيرگذاري عملي افرادي چون وي را بر سياست جوانپيشه نميدهد. حال استاد با اين حال و روز چگونه ميتواند براي نظام خطري فراهم آورد يا آنكه به انديشهي انقلاب مخملي باشد و در خيال براندازي نرم باشد را آمران بازداشت ايشان لابد بهتر ميدانند.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 2:15  توسط سيد عبدالرزاق سيادت
|
در اين انبوهي رويدادها كه آدمي را مجال انديشه نميدهد، در از ميان رفتن
مرزبنديهاي شايست و ناشايستو گريستن بر
حال اكنون اين ملتماتمزده، عملكرد يا
سخني از سياستمداران سبكسر و اسير در حصار تحليلهاي گروهي نابود كننده روح
آزادگي، مزيد درد ميشود و گاهي مايه تلخندي به سرنوشت انسان. چندي پيش يكي از مسئولان اعلام كرده بود كه شمار كشتگان حوادث اخير « فقط » سي نفر است. تاكيد ايشان بر لفظ - فقط - اين پندار را به ذهن متبادر ميكند كه سي نفر آمار بالايي نيست و اينها به ربان عاميانه - همچين - زياد نيستند. گر چه تاكيد ايشان شايد براي جلوگيري از اعلام آمارهاي بالاتر و متفاوتتر بود اما بيدرنگ بياد سخني منسوب به استالين افتادم كه گفته: هر مرگ یک تراژدی است ولی مرگ میلیون ها نفر تنها یک آمار است.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 1:52  توسط سيد عبدالرزاق سيادت
|
مدتی است سوگوار یکی از نزدیکانم. اینک حدود یک ماه است که در جنوب غربی ترین صفحات این مملکت یعنی آبادان و خرمشهر و البته اهواز به سر می برم. کمتر به اینترنت دسترسی دارم. اینجا زیستن هم خالی از فایده نیست. مشاهده طیف رنگ باخته ای از محرومیت و تبعیض در شهرهایی که زمانی برخوردار بوده اند، رنگ از چهره من نیز زدوده است و گاهی مجبور می شوم به مدد فلافل و سمبوسه تند آبادان رخی قرمز کنم. آب شورتر از آب دریا، غباری به نرمی احساس حرمان و گرمایی یادآور سوز عاشقی و رطب هایی حکایت کننده شیرینی وصال و بوی نفت و گازی که حکایت پولش بر سر سفره است و ترک بیرحم خاک از عطش که شکاف پیشانی پیرمرد خرمشهری را تداعی می کندکه در انبوهی مردم بی اعتنا در پی چیزی می گشت از جنس خوراک، و خیلی چیزهای دیگر که با چشم دل می بینم و شجاعت بیان ندارم، دردهای روزمره ای است که صبورانه می چشم و دوست ندارم اینک کسی را بر این خوان غم با خود انباز کنم. هر گاه برگردم از این سفر بسلامت حکایت ها خواهم گفت. تا آن هنگام، شما را به جدال سیاستمداران و سیاستمداران را به خدا می سپارم.
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 20:9  توسط سيد عبدالرزاق سيادت
|
صرفنظر از نتايج انتخابات اخير
و پرسشهاي فراوان موجود، عملكرد صدا و سيمای جمهوری اسلامی ايران در اين چند روزه
بلوا و آشوب نيز تيغ به اعصاب مردم میكشد. كسی از اين رسانه «ميلی» انتظار رعايت
بیطرفی را ندارد و عملكرد اين تريبون، هميشه به سود يك جناح عليه جناح ديگر بوده
است.اين طرفداری يكسويه، انصاف را نيز
بر نمیتابد و نبايد در آن رعايت حداقل انصاف مورد انتظار مسلمانی را داشت. من به
عنوان يك مسلمان، سالها در پای منابر واعظان رفتار و سنت پيامبر(ص)، حضرت علی(ع)
و ديگر ائمه بزگوار(ع) را با مخالفان از همكيشان گرفته تا دگر كيشان شنيدهام.
شنيده بودم كه بدويان عرب بيرون از خانه پيامبر با صداي بلند نام ايشان را فرياد میكردند
تا ايشان به در خانه آيد و ايشان نيز گشادهرو میآمدند. در سوره بسيار اخلاقی
حجرات آمده است كه بسياری از اين عده، نمی فهمند و اگر صبر میكردند كه نزدشان آيیبرای آنان بهتر بود و خداوند آمرزنده و رحيم
است.(آيات 4 و 5). اين رفتار مردم عادی با پيامبر خدا در موارد ديگری بيانگر حلم و
خلق عظيم اين پيامبر رحمت بوده كه نمونههای فراوان مجال ديگری میطلبد. پيامبر بر
بالای اجساد گشتگان جنگها حاضر میشود و بدون شماتت آنها را مخاطب قرار داده و
از تحقق وعده حق الهی میپرسد. مولا و مقتدای ما بعد از پيامبر يعنی حضرت علی(ع)
نيز موارد بسيار شگفت و آموزندهای از برخورد با مخالفان و رعايت انصاف را به
نمايش میگذارد. همگی از واعظان شنيدهايم كه ايشان در دادگاه در كنار يك غير
مسلمان قرار میگيرد يا از شنيدن خبر آزار يك زن نامسلمان چنان به تنگ میآيد كه مرگ را در برابر چنين كار ناپسندی روا میبيند.
در جنگ با دشمنان و مخالفان چنان درنگ میكند تا آنان جنگ را آغاز نمايند و به
هنگامی كه خليفه مسلمانان بود بر اجساد كشتگان مخالف خود حاضر میشد و بر آنان میگريست
و هيچگاه در رويارويی با معاويه و نامهنگاریهاي متعدد به استهزای او نپرداخت و
از مدار انصاف خارج نشد و دهها مورد ديگر از آن حضرت و فرزندان ايشان كه درجآنها به درازدامن شدن اين گفتار میانجامد و
همگی اين مناقب را پای منبر واعظان بارها و بارها شنيدهايم. اينك كه اين نظام با
نام پيامبر و خليفه ايشان متبرك است، زيبنده نيست كه اندكی انصاف هم درباره
مخالفان يا حتی شهروندان مراعات نشود. بياييد يك بار تكليف خود را با مسلمانی خويش
مشخص كنيم: اگر مسلمانيم كه مسلمانی با اين برخوردها فرسنگها فاصله دارد و اگر
نيستيم حداقل آن روح انسانيت و آزادگی را از درون خفته خود بيدار نماييم.
راستی
اگر برخی از اين اعمال در زمان پيامبر و حضرت علی صورت میگرفت، اينك از دين خدا
نام و نشانی مانده بود؟
«ای
كسانی كه ايمان آوردهايد همواره برای خدا قيام كنيد و از روی عدالت گواهی دهيد.
دشمنی با جمعيتی شما را به گناه و ترك عدالت نكشاند. عدالت كنيد كه به پرهيزكاری
نزديكتر است و از (معصيت) خدا بپرهيزيد كه از آنچه انجام میدهيد، باخبر است».
مائده، 8
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 12:42  توسط سيد عبدالرزاق سيادت
|
شور و هيجان تمامي مملكت را فرا گرفته است. من هم تصميم داشتم تا پيش از پايان انتخابات پستي ننويسم. اما خيابانگرديهاي شبانه و مشاهده مناظرههاي كانديداها مرا به نوشتن دو نكته در اين هنگامه بانگ اذان صبحگاهان كشاند:
1- آنچه در اين مناظرهها و كمپينهاي انتخاباتي به رحمت خدا پيوست و دارفاني را وداع نمود، اخلاق بود. آن هم از جانب چه كساني؟ كساني كه دايما بر منبر و پشت تريبون آنها را مشغول وعظ و خطابه در باب اخلاق ديدهايم. تمسخر قيافه يك كانديدا يا بزرگ كردن تكيه كلام يك كانديداي ديگر چيز سادهاي است در برابر سيل تهمتها و افشاگريهاي حريم خصوصي افراد يا متهم كردن آنها در حالي كه جرمشان ثابت نشده است. اينجا دروغگويي و افترا است كه تقديس ميشود. بالاخره يكي از اين كانديداها دروغ و ديگري راست ميگويد. اگر چنين است پس يكي از اينان هر كه باشد، دروغگويي را نردباني براي رسيدن به راي مردم ساخته است و اينچنين كاري از مسلمان و شيعه علي بر نميآيد كه همو فرموده است: شيريني ايمان را نميچشيد مگر آنكه دروغگويي را چه جدي و چه شوخي وا بگذاريد. ما اخلاق انتخاباتي را حتي به كشورهاي لاييك هم باختيم. اين از آن رو مهم است كه اين كشور مدعي ولايت مولا علي است كه اتفاقا هيچگاه برخوردهاي وي در حكومت با مخالفان و با دشمنان در ميدان جنگ از سوي ما عملي نميشود و استناد به آن در حد آرزويي دست نيافتني است و بيشتر به كار سخنوري اميآيد. اين وضعيت هنگامي بدتر ميشود كه ببينيم از سويي سلسله جنبان بسياري از اين سخنان كسوت موجه روحانيت به تن دارند و از سوي ديگر برخي از آنان با ناضايتي از وضع موجود دم فرو بستن و خاموش ماندن را مصلحت دانسته و سكوت اختيار كردهاند.
2- برخي از رفتارهاي ملتها چونان علايم باليني يك بيماري به حاكمان ياري ميرسانند تا دير نشده به چارهجويي يا تصحيح سياستها بپردازند. خيليها با مشاهده جنب و جوش مردم و بويژه جوانان بعد از مناظرهها ذوق ميكنند و ْآن را نشانه سلامت سياسي جامعه ميدانند. اما يك نكته خاموش و علامت باليني در اين رفتار وجود دارد: در بسياري از كشورهاي جهان آزاد مناظرههاي چالشيتري وجود دارد كه اين رفتارهاي خياباني را در پي ندارد. چرا؟ به دليل اينكه اين گونه مناظرات ميان سياستمداران هميشه وجود دارد و چيزي به نام خط قرمز و حاشيه واز اين دست وجود ندارد و چيزي از مردم پنهان نشده است. اما در كشور ما متاسفانه و با شرمندگي بسيار به دليل معطل ماندن اصل آزادي كه يكي از شعارهاي اصلي انقلاب بود، با گشودهشدن كوچكترين دريچهاي مردم اين چنين به واكنش و تكاپو ميافتند و با هر وسيلهاي كه در اختيار دارند و گاه به اشكال نامطلوب و خارج از قانون به تجربه كردن آن ميپردازند. اين شور و غوغاي بيروني نشاني از ميل و آرزويي دروني است كه به دليل امنيتي كردن مفهوم آزادي در جامعه ما اين چنين نمود خارجي مييابد. ما بايد به سمت گسترش آزاديهاي قانوني و مدني پيش برويم. اين كار يكي از ضمانتهاي بقاي نظام در جهان پر مدعي امروز است. آزاديهاي قانوني ضامن بقاي يك نظام سياسي است. اين ملت استحقاق و ظرفيت برخورداري از آن را دارد و نمودهاي سراسيمه و آشوبزده آن به زودي به آرامش مدني مبدل خواهد شد. اگر اين ملت رشيد و فهيم و هوشمند است ،چنان كه ميگوييم، پس خود نيز راه خود را خواهد يافت و به حاكمان خود اعتماد خواهد كرد. چنانچه كسي درون نظام جز اين اعتقادي داشته باشد، در حقيقت تفاوتي با ديدگاه حاكم بر نظام سابق نخواهد داشت. شاه بارها در خفا و علن ميگفت كه اين ملت براي برخورداري از آزادي به بلوغ نرسيده و بايد بستر آن فراهم شود. بستري كه او هيچگاه فراهم نكرد و آنگاه كه دريافت، تاريخ بيرحمانه حكم انقضاي تاريخ مصرفش را صادر كرده بود.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 4:45  توسط سيد عبدالرزاق سيادت
|
عاشقی
جمله از عالم معناست . ربطی و صلهاي به این جهان ندارد و غریب است که در پهنه
مادی فرو آمده است. پس این مگر که اندکی نفس جمال خدا باشد که آدمی را چندی در
آوردگاه نان و آب و زحمت عیش و ضجه نوش ٬ به بنیان خود مرجوع کند. جمال
دنیوی پرتوی از جمال ذات اوست . اگر زیبارویی که اندک رشحه ای از جمال خداوند در
وجودش ظاهر دارد این گونه عالم زمینی ما را در هم کوبد و ریشه محکم تعلقات دنیوی
را با خطر گسست جدی مواجه کند پس آن ذات چیست که مقربانش در روز بازپسین فقط قربش
را بطلبند ؟ عاشق غیر از رخ یار هیچ نميخواهد و در انديشهاش، لقا و قرب، آسمانی
است و رنگ هوس ندارد و زنگ شهوت بر گوشش نمينوازد . آری که در وادی جمال ذات او
جمله حور و پری محوند و عاشق ، واله و شیدایی است که فقط بر آستان جانان سر عبودیت
و مذلت فرود ميآورد و اگر عشق خداییست پس آن جلوه آسمانیش بسی برتر از زمین است
که رسول (ص) میفرمود در بهشت چیزهاست که نه دیدهای نظاره کرده و نه گوشی نیوشیده
. هنگامی که این بنده کمترین عوالم عشق زمینی را برای آخرین بار طی ميكردم، چیزها
مینوشتم و سخنها بر زبان میراندم که اینک نیمی از آن را در یارا ندارم و زبان
الکنم واژههایی را برون ميداد که اینک در غیب کلمات مستورند و نمیدانمشان . قلمم عبارتها در ستایش معشوق میپرداخت که
هیچ ستایشگری نمینوشت و به ذهن هیچ سوداگر عشقی نمیرسید و رند عالم سوزی را در
آن با مصلحت اندیشی کاری نبود . در نظر من که حتی رخ عشق واپسینم را جز يك بار
ندیدم- بلکه جلوههایی از آن در نظر آمد- ، هیچ لاهیهای نمیتوانست اندکی از
وجودم را از اندیشیدن به او باز دارد و هیچ داهیه عشقی هم قادر نبود مهر او را از
دلم برباید . من زمینی نبودم . دنیا در نظرم بی رخ دوست و بی وجود صحبت یار ارزش
ستاندن نداشت . در دل به مردم فارغ و دور از عشق میخندیدم و تكاپوي آنان را براي
نان و آب به ریشخند میگرفتم . تلاشم بر این بود که چگونه معشوقم را بیشتر دوست
داشته باشم چگونه او را بیشتر بستایم و چگونه زیباترین واژه ها را در وصفش به بند
آورم و اینکه چگونه در ره عشقش بیشتر اسیر بلا شوم و از ذلت خود نزد او لذت ببرم
که در نظرم من به خاک بودم و او بر افلاک ، من خزف بودم و او گهر و من هیچ بودم و
او همه ! شهر او زادگاه من نبود اما می پرستیدمش . در و دیوار شهرش برایم آشنا بود
و چهارباغ، بهشت من و هشت بهشت، دوزخ انتظارم. او زیر آسمان آن شهر نفس میزد و دم
من نیز در آن شهر به گرمای عشق سر به آسمان میسایید. مستانه حكايت شهرآشوبي او را
با نوك انگشتانم بر نيمكتي كه ساعتهاي طولاني بر آن به انتظارش نشستم، ميسرودم!.
او که بود؟ حتی اگر نميآمد و اعراض ميكرد ، همه چیز بود. بگذار آسمان و زمین
بسوزند بی من و او . طوفان نوح هم اگر میگرفت من و او برای خود زورقي از عشق
داشتیم که به هیچ گناه در نمیافتاد و غرقه نمیشد و مصيبتهاي طوفان را تاب ميآورد
تا در ساحل چشمان امن عاشقي پهلو گيرد...
خدا را ببین که بندگان مقربش به چه اندیشهاند!؟
اگر من سیهروي زمینی با سودای عشقی نا بکام این گونه دنیا در نظرم پست آمد، پس
آنان که بوده و هستند؟ خدایا... ایزدا...دستانم بگیر و عاشق و شیدای خود فرما .
اگر قرار است که با سیاه نامه خود در رستاخیز به کام آتش فرو روم پس رحیما اندکی
از شیدایی خود به من عطا کن تا بر اهانت آتش پر شکیب باشم که ترا دارم و به تو
اندیشم که این، سهو از عذاب حریق و همنشینی با اهل پلیدی را به من مرحمت می کند.
که هر جا تو باشی آنجا رحمت است چه نار باشد چه جنت. 1383
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 10:19  توسط سيد عبدالرزاق سيادت
|
چگونه ما را داخل آدميان كردهاند؟ا ز كجا
به كجا... اين كشاكش روزگار بر اين جسم خاك پرورده چه ميكند.. آنسان ستمكاري كه
نهايت او را به برگشت به عالم خاك ميخواند... حكايت اين زندگي و اين گذشت ستمگرانه
چيست؟ ترك كوهها و شكاف درهها را چرا در طبيعت بايد جست؟ اين رخ و جلوهي بشر
نالان خود حكايتي است شگرف از گذري كه از گذر دورانهاي زمينشناسي به كوه و درهها
آشناتر است. اين چه سرنوشتي براي اشرف مخلوقات خداوند؟ آيا اين همان است كه بار
تحمل مسئوليت را بر دوش كشيد در حالي كه كوهها توان آن را نداشتند؟ چرا كوهها
نتوانستند؟ آنها كه در برابر تحولات آب و هوايي و زلزلههاو سيلابها وآتشفشانها و..آنچنان مقاومند كه فرسايش آنها را به ميليونها سال برآورد
ميكنند. اما انسان امانت به دوش بيش از چند دهه دوام نميآورد؟ چرا؟ آيا جز اين
است كه اين بار گران است و سخت؟ پس چرا سرنوشت انسانها را در طول تاريخ چنين رقم
زدهاند كه همواره كرامت انساني در زير سم اسبان مهاجمان سنتي و زنجير تانكهاي بيرحم مدرن لگد خورده
است؟ اين كدام كرامت انساني است كه چشم انساني در افريقا به دنبال تكهاي نان باشد
و انساني ديگر در عراق چون گوسپندان كشتار شود؟ اشرف آفريدههاي خداوند گرفتار
ميان پتك سياستمداران و سندان جنگافروزان هر روز هزار بار بميرد؟ اسير در چنگال
شهوت و هرزگي روزانه هزاران بار حيوانصفت شود؟ در ميان ادعاي دينمداران و علممداران
روزانه چو بيد بر سر ايمان خويش بلرزد . سرنوشتي براي او رقم بخورد كه خود در
ساختن آن نقشي نداشته، به جنگ با كساني برخيزد كه نميشناسد و زير علم كسي دستهاي
گره كردهاش را به آسمان نشانه رود كه او را نردباني براي خود ميخواهد. اين كدام
كرامت انساني و كدامين حقوق بشر است كه بشريت را به چنين تيره روزي كشانده؟
در عالم كودكي گمان ميكرديم كه بزرگترها
عاقلند گر چه ما علت برخي كارهاي ايشان را ندانيم. بعدها فهميديم كه بزرگترها كه
اينك ما باشيم فقط جثه بزرگي دارند اما بازيهاي آنان از لجاجتهاي كودكانه فراتر
ميرود. بسياري از سياستمداران جهان نيز داراي القابي بزرگ اما شخصيتهايي
حقيرند. آن بالاها بايد يك چيزي باشد كه اگر كسي به آن دست يافت ديگر حاضر به
واگذاشتن آن نباشد. اينك به همان سان كه خوردن غذايي بدطعم در كودكي حالم را به هم
ميزد، از ديدن اين سياستمداران نيز دل پيچه ميگيرم قي ميكنم و دوست دارم همه
تن فرياد شوم : چه كردهايد با اين بشر؟ بايد جسد مرده و مثله شدهاش در زبالهها
يافت شود، در خيابانها با باتوم به جان وي تاخت، در شكنجهگاهها در ابداع روشهاي
نوين شكنجهاش تلاش كرد. بايد ديد چه چيزي بيشتر او را ميآزارد، چه كاري بيش از
ديگر كارها رنجش ميدهد..
و من شنيده بودم خليفهاللهي در گوشه خياباني شب را به صبح ميگذراند
و در زبالههاي رستورانها به دنبال يافتن تكه ناني بود.. آدمي كه به آغوش افيون
غلتيده براي اينكه نميتوانست پاسخگوي نان خانه باشد، و ديگري زن و فرزندش را كشته
بود بسان روزگار جاهليت... زني جنس خود را در بازار مشترك آب كرده.. مادري كه طفلي
در آغوش داشت و در هزينه درمانش مانده بود و در گوشه چشمش اشكي به زلالي عشق
ماسيده بود... شنيده بودم داستان كودكي كه در خيابان خوابيده بود تا دستمايه گدايي
مادر باشد و كودكي ديگر كه در پشت چراغ قرمز به شيشههاي ماشينها لنگ كثيف ميكشيد.
آدمهايي عليه جهاني شدن به خيابان آمده و باتوم خوردهاند. تظاهراتي عليه
نژادپرستي و جنگ روبروي كاخ سفيد برپا شده... و آنفلوانزاي خوكي و مرغي و انواع
ديگر در حال تبديل شدن به اپيدمي هستند.. اما من در تلويزيون مناظر زيبايي از
طبيعت غار عليصدر و دشتهاي آذربايجان و جنگلهاي شمال ديدم.. من در اخبار مردم را
ديدم كه شاد و خندان بودند و در دل طبيعت بكر جوجه كباب ميكردند.. من در روزنامه
خواندم كه تمامي كشورها در بحران اقتصادي هستند ولي هنوز به ما نرسيده بود... آمار
جرم و جنايت را خواندم كه افزايش مييافت و مفهوم« براي ديگران اتفاق ميافتد» به
يكباره در ذهن من به مفهوم «آنها به دنبال من هستند» تبديل شد، آه..كه جهان
پهناور چه جاي تنگي براي خليفهاللهي شده!
من
ديدم سياستمداري حرف از روزهاي خوب ميزد.. در خودم نگريستم..با خود گفتم شايد من
اندكي بدبين باشم. بايد پا را به كوچه و خيابان آشنا كرد و از نزديك ديد.. و من از
نزديك ديدم زني دويست تومان گوشت ميخواست.. من ديدم دانشآموزي در سرما جوراب به
پا نداشت... من ديدم استاد دانشگاهي كه در روزدوازده ساعت درس گفته بود و با زنش دعوا ميكرد چون قسطشان دير شده بود..
من ديدم معلمي كه مسافركش بود و داشت ورقه تصحيح ميكرد... ديدم بيسوادي كه سوار
ماشين آخرين مدل بود.. ديدم سفلهاي كه براي دختري لوده بوق ميزد و سوارش كرد.. ديدم
جواني از عزاداري امام حسين بيرون ميآمد در حالي كه آخرين بلوتوث خيلي خفن را
براي دوستش ارسال ميكرد.. من ديدم حجرهداربازار را كه داشت در تلفن دستور آش نذري و سفره حضرت رقيه به خانمش مي داد
و در همان حال به مشتري خود دروغ ميگفت و جنس قالب ميكرد...ديدم واعظي را كه بر
منبر سخن از كمك به نيازمندان بر زبان ميراند اما در بيرون مسجد به يك مستمند كمك
نكرد..ديدم كه اجارهنشيني براي تامين اجاره سبدي در ذهن كاشته بود و به انتظار
آسمان نشسته بود تا آن را پر از جواهرهاي داستان عبدالله بحري و عبدالله بري
كند... يتيمي را ديدم كه منتظر حضرت علي بود و عفتي را كه چشم انتظار كوله بار
شبانه امام سجاد بود. خيلي چيزهاي ديگر ديدم و به سادگي كودكانه خويش خنديدم.
تمدن مدرن را ديدم كه سر به آستان آزادي
فرود آورده بود اما يك عروسي را در افغانستان به خاك و خون كشيد.. بوش را ديدم كه
يكشنبه از كليسا باز ميگشت و دستور حمله به عراق را صادر كرد.. پاپ را هم ديدم كه
در واتيكان صحنههاي كشتار در فلسطين را از تلويزيون تماشا ميكرد و خسته از اين
صحنههاي مشمئز كننده به تماشاي ال كلاسيكو پرداخت.. شوراي امنيت هم از وقوع جنك
در گرجستان اظهار ناخشنودي كرد و اسراييل و فلسطينيان را به مذاكرات صلح فرخواند و
از كشتار غير نظاميان اظهار تاسف كرد.. در همان حال چندين گرسنه در جهان مردند..
چند انسان در بمبارانهاي فسفري و اورانيوم كثيف كشته شدند و آنان كه ماندند عقيم
شدند.. دزدان دريايي يك كشتي ديگر را در كرانههاي سومالي دزديدند.. چند مادر هنگام زايمان مردند و چند هكتار زمين
خشك شد و كوههايي آتش فشاندند و زلزلهاي نسلي را با خود به نابودي داد و چند جا
را سيل و سونامي برد و گرما چند نفر را كشت و خشكسالي چند متر زمين را به صحرا داد
و سرما پروازها را لغو كرد و گرد و خاك آسمان آبادان و خرمشهر را فرا گرفت و در
جايي از آسمان قوباغه ميباريد و در جايي ديگر مارها به روستايي تاخته بودند. و در
جايي گرگهاي گرسنه به شهر هجوم برده و از هي هي چوپان و سگ گله نهراسيدند و
گوسفندي بي سر به دنيا آمد و كودكي بيمغز زاده شد و مرغي يكپا از تخم بيرون زد و
سازمان حقوق بشر اعلاميهاي در دفاع از حقوق همجنس بازان و ترنسها صادر كرد و
روسپيان براي رسمي شدن كار خود يعني كهنترين حرفه بشري تظاهرات ميكردند و دو
جوان يك روستاي دور افتاده در ايران براي طرفداري از منچستر يونايتد و چلسي با هم
درگير شدند .. و خدا.. داشت از اين زمين دور ميشد و به دستان شماري مردم كه به
آستانش بلند بود، وقعي نمينهاد.. در گوشهاي .. اما.. مجهول و ناشناخته.. در
لازمان و لامكاني در همين نزديكيها رخشي ايستاده بود... آه ديريست رستمي پا در
ركابش نگذاشته... آه... اي انسان.. چه كردهاي با خودت..
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 17:5  توسط سيد عبدالرزاق سيادت
|
در آبادان زاده شدهام و اينك به قم مسكن گزيدهام. بيشتر عمر خود را گهي به اجبار و گهي به اختيار بيرون زادگاهم بودهام. زادگاهي كه همه چيز آن در فعل«بود» خلاصه ميشود. اينك در ميانسالي تمامي تجارب متراكم قبل مرا به درگاهي كشانده كه اندوه كشور و جهان انسانيت ملازم انديشيدنم گشته و باقي... عشق و ديگر هيچ